محمد خزائلى
289
شرح بوستان ( فارسى )
بياموز مردى ز همسايگان ، * كه آخر نيم قحبهء ( 1 ) رايگان كسان را زر و سيم و ملك است و رخت * چرا همچو ايشان نيى نيكبخت ؟ برآورد صافىدل صوفپوش ، * چو طبل از تهيگاه خالى خروش كه من دست قدرت ندارم به هيچ * به سرپنجه دست قضا برمپيچ نكردند در دست من اختيار ، * كه مر خويشتن را كنم بختيار يكى پير درويش در خاك كيش ( 2 ) ، * چه خوش گفت با همسر زشت خويش چو دست قضا زشت رويت سرشت ، * مينداى گلگونه ( 3 ) بر روى زشت كه حاصل كند نيكبختى به زور ؟ * به سرمه ، كه بينا كند چشم كور ؟ نيايد نكوكارى از بدرگان * محالست دو زندگى از سگان همه فيلسوفان يونان و روم ، * ندانند كرد انگبين از زقوم ( 4 ) ز وحشى نيايد كه مردم شود * به سعى اندرو تربيت گم شود توان پاك كردن ز زنگ آينه * و ليكن نشايد ز سنگ ، آينه به كوشش نرويد گل از شاخ بيد * نه زنگى ( 5 ) به گرمابه گردد سپيد چو رد مىنگردد خدنگ قضا ( 6 ) ، * سپر نيست مر بنده را جز رضا . . . . . . . . . .